داغ شده بود، يعنی صورتش سرخ شده بود، آخه از اون کمونيستهای دو آتشه سابق بود که حالا اکتيويست زيستگاهی (محيط زيست) شده اند، تعجبم اينجاست که چرا اينها وقتی عصبی می شوند صورتشان سبز نمی شود ديگر؟
گفتم، تو خبرها گفتن بهايی ها تو انفجار شيراز دست داشته اند! ديواری کوتاه تر از اونا پيدا نکردن؟
اول که گفتن انفجار بخاطر جنگ افزارهای نمايشگاه بوده، بعد گفتن کار آمريکا و انگليس بوده، همين امروز صبح هم گفتن کار اسراييلی ها بوده، آخرشم چسبيدن به بهايی ها؟ تهمت زدن که خرج نداره تو مملکت گل و بلبل؟
داد کشيد که آقا، آخوندها هر دروغی که به مردم ايران می گويند، ملت هم باور می کنند. اين مردم داخل ايران کی می خوان بفهمن که آخوندا دروغگوهای پست و شيادی هستن که فقط می خوان سر مردم شيره بمالن و چند صباحی بيشتر حکومت کنن؟؟ هان؟ کی؟
گفتم عمو آروم باش، يعنی فکر می کنی هيشکی تو ايران نمی فهمه؟
گفت اگر می فهمن پس چرا کاری نمی کنن؟
گفتم تو خودت ايران بودی می فهميدی؟
گفت بعععععله آقا، من روشنفکر بودم و گول ظاهر اين کلاهبردارها را هيچوقت نمی خوردم، من عين روز روشن می ديدم و می فهميدم که اينا چقدر در حق مردم ظلم می کنند؟
گفتم خب، دوما تو که ايران بودی و می فهميدی، يعنی خيلی های ديگه هم اونجا هستن و می فهمن! بعدشم اينکه اولا چرا خودت هيچ کاری نکردی؟
سر کچلش رو خاروند و يه چيزی گفت که حتی ارزش شنيدن هم نداشت تا چه برسه به انگشتام زحمت بدم و تايپش کنم!؟
گفتم ببين عمو، تو می فهميدی؟ درسته؟ خب چيکار کردی؟
راحت ترين کار رو کردی، دست زن و بچه ات رو گرفتی و زدی به غربت يعنی فرار کردی! می دونی چرا؟
تو بودی و يه لشکر آدمخوار از آخوند و پاسدار گرفته تا بسيجی و همسايه خبرچين سرکوچه.
خب معلومه نمی شه کاری کرد بنده خدا.
نفس می کشيدی بهت می گفتن تو منافقی و می زاشتنت سينه ديوار. مگه کم کشتن از جوانهای ما در دهه 60 اينا آدمخوار هستن!
بازم سر کچلش رو خاروند و گفت آدمخوار؟؟ آره راست می گی آدمخوار هستن اينا! ساده نيست!
يادته پسر خودشونم به جرم الهاد و ضديت با دين و از اين برچسبهای مزخرف به جوخه مرگ سپردن؟ تا وقتی که اسير خرافات و بدور از خرد هستيم سرنوشت ما همين هست عمو جان بيخودی نگو ملت نمی فهمن، همه می فهمن که آخوندا با کمک اسلام چه کلاه گشادی صبح و روز و شب سر ملت می زارن ولی نمی دونن چطور بايد در برابر اين قبيله آدمخوار قد علم کرد!
Tuesday, May 20, 2008
چرا همه به جز شما نمی فهمند؟؟
Sunday, May 18, 2008
آقای رئيس جمهور، من جنگ نمی خواهم
ديروز که به جشن مدرسه دخترم رفته بودم، آنها با همکاری ژاک، پيرمردی که گيتار می زند و به بچه ها کامپيوتر آموزش می دهد يک موزيک از نابغه فرانسوی Boris Vianاجرا کردند در باره مبارزه با جنگ که تمام خاطرات جنگ ايران و عراق را به يادم آورد و ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد.
Le Déserteur (par Boris Vian & Harold Berg) ناراضی
Monsieur le Président, je vous fais une lettre,
que vous lirez peut-être,si vous avez le temps.
آقای رئيس جمهور، برايت نامه ای می نويسم که اگر وقت داشته باشی شايد آنرا بخوانی؟
Je viens de recevoir, mes papiers militaires
pour partir à la guerre, avant mercredi soir.
از ارتش نامه دريافت کردم که پيش از شامگاه چهارشنبه به جنگ بروم
Monsieur le Président, je ne veux pas le faire,
je ne suis pas sur terre, pour tuer de pauvres gens.
آقای رئيس جمهور، من نمی خواهم جنگ کنم، من برای کشتن آدمهای بيچاره به دنيا نيامده ام
C'est pas pour vous fâcher, il faut que je vous dise,
ma décision est prise, je m'en vais déserter.
نمی خواهم شما را خشمگين کنم ولی بايد بگويم که تصميم گرفتم که يک ناراضی باشم
Depuis que je suis né, j'ai vu mourir mon père,
j'ai vu partir mes frères, et pleurer mes enfants.
از هنگامی که چشم گشودم، مرگ پدرم و رفتن برادرانم به جنگ و گريه فرزندانم را ديده ام
Ma mère a tant souffert, qu'elle est dedans sa tombe,
et se moque des bombes, et se moque des vers.
مادرم هم بسيار رنج کشيد و اکنون در گور خود به بمبها و کرم ها می خندد
Quand j'étais prisonnier, on m'a volé ma femme,
on m'a volé mon âme, et tout mon cher passé.
هنگامی که اسير بودم، زنم را از من دزديدند، روانم را از من دزديدند و گذشته ارزشمند مرا نابود کرديد
Demain de bon matin, je fermerai ma porte
au nez des années mortes, j'irai sur les chemins.
بامداد فردا در خانه ام را به روی اين سالهای مرگ می بندم و براه می افتم
Je mendierai ma vie, sur les routes de France,
de Bretagne en Provence, et je crierai aux gens:
زندگيم را روی جاده های فرانسه گدايی می کنم و از Bretagne تا Provence می روم و فرياد می کشم
refusez d'obéir, refusez de la faire,
n'allez pas à la guerre, refusez de partir.
ای مردم از اينها فرمانبرداری نکنيد، کارهايی که می گويند را انجام ندهيد، جنگ نکنيد، به ميدان جنگ نرويد
S'il faut donner son sang, allez donner le vôtre,
vous êtes bon apôtre, monsieur le Président.
آقای رئيس جمهرو، اگر بايد خون داد، تويی که ادعايت می شود برو و خون بده
Si vous me poursuivez, prévenez vos gendarmes
que je n'aurai pas d'armes, et qu'ils pourront tirer.
اگر دستور دستگيری مرا می دهيد، به سربازانت بگو که من اسلحه ندارم و آنها می توانند به من شليک کنند
Friday, May 16, 2008
آدمهای بی چهره
خواب می ديدم توی آدمهايی هستم که چهره ندارند
مثل يه نقاشی که صورتشونو هنوز نکشيده اند و کاغذش خالی مونده
مثل همون نقاشی هايی که تو مسجد ها محمد و علی رو نشون می دن و به جای چهره جاش نور می زارن
همه راه می رفتند، حرف می زدند، کار می کردند، لباسهای جور وا جور می پوشيدند ولی چهره نداشتند!
گفتم چهره نداشتند؟ نمی دونم؟
راستشو بخوای خوب يادم نمی ياد، من از بچگی همه قسمتهای خوابهايم رو خوب به ياد نمی يارم و بخشهای زيادشو فراموش می کنم! بايد خيلی فکر کنم تا يادم بياد!
آره، نه، فکر کنم چهره داشتن ولی ماسک به صورت زده بودن، از همون ماسکای کاغذی که تو بال ماسکه به دست می گيرن و جلوی صورتشون نگه می دارن
نمی دونم تو چهره هاشون چی بود که می خواستن از همديگه قايم کنن؟
انگاری می خواستن خودشونو جای يکی ديگه به ملت قالب کنن؟
يا انگاری یه کار بدی کرده بودن يا داشتن يه کار بدی می کردن که از ديده شدن شرم داشتند؟
کسی که بيخودی نقاب نمی زنه؟ اگه تو واقعی هستی و کار بدی نمی کنی، نقاب از چهره بردار!
Monday, May 05, 2008
ما کجا شما کجا؟
در خبرها خواندم که فال فروش 4 ساله به خبرنگاران لال معرفي شد
احسان 8 ساله فال فروش كه با بردار زاده 4 سالهاش دستگير شده است، ميگويد: ما افغاني هستيم و روزانه 15 تا 20 هزار تومان در آمد داريم.
بردارم معتاد است و بچه 4 سالهاش را به زور به سر كار ميفرستند. من به بردارم «التماس» ميكنم كه بهزاد كوچك است او را نفرست، من كار ميكنم و خرج شما را هم ميدهم ولي برادرم به زور بهزاد را هم با من ميفرستد.
احسان اجازه نميدهد بهزاد كلامي حرف بزند و ميگويد او زبان ندارد، لال است در صورتي كه بهزاد به خوبي ميتوانست حرف بزند.
به ياد پسر کوچولوی خودم افتادم و تصور کردم که او در حال فال فروشی باشد. چند روز گذشته که اندکی از کارهای شرکت بدور بودم را همه اش با هم گذرانديم، بچه غرق شادی و بازی و جنب و جوش است، اصلا نمی توانم تصور کنم يک بچه چهار ساله که مانند يک فرشته است چگونه می تواند در خيابانهای شلوغ و ناپاک و ناامن پايتخت ممکلت لجن گرفته اسلامی ما فال فروشی کند و زير ماشين نرود يا خطر ديگری تهديدش نکند؟
نفت شده 120 دلار اونوقت تو کشورمون بچه 4 ساله بايد بره کار کنه؟ بابا مسلمون خوب گندی زدی بهمون!!
Sunday, April 20, 2008
چه کسی بايد ديده بگشايد؟
دوست ارجمندی برای من پيام گذاشته که کسی 1400 سال پيش را نديده بنابراين نمی توان سنديت خيلی از گفته های تاريخی را مشخص کرد، البته منظور ايشان اين است که پيامبر اسلام با دختر شش ساله ازدواج نکرده و مرد خوب و مهربانی بوده است و علی هم مرد خوب و دوست داشتنی بوده و با کسی کاری نداشته؟
اين لينک پيام دوست خوش خيالم
در پاسخ بايد گفت، گيرم که عايشه 6 ساله نبوده (که در تمامی منابع اسلامی هم آمده دخترکی بيش نبوده هنگام ازدواج با محمد، نمی دانم چرا اين مسلمانها اينقدر از اين موضوع شرم دارند؟؟) پس حتمن بايد ماجرای 40 زن محمد را هم دروغ دانست؟
حتمن بايد گردن زدن 300 نفر در يک روز توسط علی را هم دروغ دانست؟ تو تا حالا يک مرغ سربريدی؟
حتمن بايد رابطه جنسی محمد 40 زنه با کنيز عايشه را هم دروغ دانست که بر اساس آن آيه ای هم صادر شده؟
حتمن بايد کينه ی تازيان بر عليه ايرانيان را هم دروغ دانست؟
حتمن بايد کشتن مردان قبايل دشمن و به اسارت بردن زنان و دخترانشان توسط محمد و سربازان مسلمان و خوابيدن با آن زنان همان شب نخست را هم دروغ دانست؟
خب ما اينها همه را دروغ می دانيم، شما اندکی از راستيهای اسلام بگو
اينکه علی روزها در جنگ مردان را به کشتن می داد و شبها به سراغ بچه های يتيم آنها می رفت تا دم مادرشان را هم ببيند نامش لطف و مهربانی است؟
اينکه پيامبر گفته هندوانه بزرگتر از خربزه است، دانش است؟
اينکه جعفر صادق گفته خرما و انگور باعث افزايش قوه باه می شود هم نوعی دانش است؟
حالا بی خيال آنموقع ها، حتما دشمنان اسلام تاريخ را تحريف کرده اند؟ شما بفرما در دنيای ما از زمان اختراع اسلام تاکنون اين جامعه يک ميليارد نفری مسلمان چه خدماتی به مردم داده اند؟
چه کشف و اختراع بزرگی کرده اند؟
چه نوآوری و ارزشی به بشر پيشکش نموده اند؟
تاريخ خواندن پيشکش شما
Tuesday, April 15, 2008
هر عيب که هست در اسلام است، مسلمان تنها مجری است!
حتمن همگی شنيده ايد که آخوند ها و آخوند زده ها برای اينکه شانه از مسئوليت خالی کنند همه اش اين شعر را می خوانند که اسلام به ذات خود ندارد عيبی، هر عيب که هست از مسلمانی ماست!
من اما امروز می خوام ثابت کنم که تمامی عيبها در اسلام هست به روش کاملا علمی و عملی:
شما که می گوييد اسلام ايراد ندارد و پيغمبر معصوم است، به من بگوييد آيا حاضر هستيد دختر يا خواهر 6 ساله ی شما به نام عايشه را به پيرمرد 60 ساله ای به نام محمد بدهيد که دست کم 40 همسر ديگر هم دارد (بدون حساب کردن کنيزها و ...)
اگر کسی در 60 سالگی با داشتن 40 همسر باز هم هوس کند با دخترکی 6 ساله همخوابه شود، نام او را چه خواهيد گذاشت؟
خب، نامش مشخص است: پيامبر اکرم!
تا بحال از خودت پرسيدی که آيا اسلام اين کار را مجاز کرده که پيامبر دست به چنين کاری زده؟
اگه می گی نه، اسلام به ذات خود ندارد عيبی، هر عيب که هست در پيامبر بچه باز است، که اين چه دين مزخرفی هست که پيامبرش هم ازش اطاعت نمی کنه؟
اگه می گی آره، اسلام اجازه داده که يه مرد 60 ساله یه دختر معصوم 6 ساله رو زير بگيره که بايد گفت چه دين مزخرفتری که بچه بازی رو برای مريدانش مجاز کرده؟
بعدشم اينکه مگه شما نمی گين اسلام بی عيب و نقصه؟ اينکه اوضاعش اينقدر قاراشميشه که مريدانش هر کدام يه برداشتی از اسلام داشته باشن هم جزيی از کمالاتش هست يا از ايراداتش؟
Monday, April 14, 2008
بازگشت شهسوارانه، سال نو و بهار فرخنده باد با کمی تاخير
تازه از شهسوار می یام، گفتم اینجا بازم شروع کنم به چیز نوشتن
می دونم باور نمی کنی، خودم هم باورم نمی شه اين دروغ رو!
حالم خوب نیست، پس از اون سرماخوردگی لعنتی که رفيق شفيقم گذاشت توی سينه ام (که از دوست هر چه رسد نيکوست) حالا سينوسهام حساس شده اند و چند روزی هست که تب دارم به خاطرش.
کجای اين بحث شيرين بوديم؟ آهان! بحث شيرين انرژی هسته ای حق مسلم شماست!
اين حق مسلم چقدرش به شما می رسه؟ راستی، وقتی نفتی که نقدا در خاک کشور موجود است و بشکه ای 100 دلار فروش می ره، اونم حق مسلم شما هست؟ چيزی هم به شما می رسه؟
اگه چيزی از اون نفت بشکه ای 100 دلار به شما می رسه، خیالتون راحت باشه که انرژی هسته ای هم چيزی به شما می رسونه
همونطور که پول نفت بايد برای کمک به گداهای سوريه و تروريستهای لبنان و ساخت بيمارستان برای برادران مسلمان در سومالی و ساخت بزرگراه برای مردم مومن و فلک زده اوگاندا هزينه بشه، انرژی هسته ای هم برای صادرات اسلام بکار گرفته خواهد شد و فقط طبق معمول دودش به چشم مردم ايران می رود که عبارتند از تحريم اقتصادی و گرانی و بدبختی
Monday, October 09, 2006
يک ايده ی تازه
چندی پيش با يک دوست خوب گفتگو می کردم که گفت بيمه ی تازه ای اومده که با پرداخت اندکی پول در ماه، هر وقت آدم ناکار شد، شرکت بيمه يک نفر را برايش استخدام می کند که تمام کارهايش را انجام بدهد تا آدم خجالت زده و زير منت ديگران نباشد! (اين شرکتهای بيمه برای پول گرفتن چه کارها که نمی کنند؟ آخه آدم وقتی ناکار شد چطور می تونه يقه ی اونا رو بگيره؟)
دوشنبه ها که نخستين روز کار هست خيلی خسته آغاز می شه، من که توی هوای آفتابی هم عينک دودی نمی زنم برای اينکه يک تغيير اساسی به خودم بدم توی اول صبح عينک دودی زدم و راه افتادم برم سر کار.
همينطور که می روندم به خاطرم رسيد چه خوبه آدم خجالت زده و زير منت ديگران نباشد؟ و به فکر دوستم و بيمه ای ها آفرين گفتم.
توی اين سن و سال تازگی ها به فکرم رسيده که مانند هميشه واقعا نبايد سربار کسی بود، چرا آدم بايد عليل و ذليل بيافته يه گوشه که يک نفر بياد کونش رو بشوره؟ بعد چی بشه؟ فقط نفس بکشيم و جای ديگران را تنگ کنيم؟ اين واقعا خودخواهی هست.
بدنبال يک شرکت بيمه می گردم که وقتی عليل و ذليل شدم جانم رو بگيره و ترتيب کفن و دفنم رو بده، اينو جدی می گم. اگه سراغ دارين آدرسشو برام بفرستين، مرسی.
Sunday, September 24, 2006
آخرين گفتگوی ناتمام
بايستی کوچ می کردم، تمام کوله بارم اما اينبار در يک کارتن است که رويش نخستين بندواژه ی نام و نام خانوادگی من هست (ش ت = شهسوار تنها) بهمراه آدرس ساختمان، طبقه و شماره ی دفتر تازه ام.
رفتم پيش همکار خوبم که باهاش خداحافظی کنم. سرش توی کتابی بود که بهش پيشکش کرده بودم و به گرمی با هم خداحافظی کرديم. مرخصی من هم از فرداش شروع می شد و بعدشم توی دفتر تازه و کار تازه و همکارای تازه ...
در هر صورت آدمها برای جداشدن از آنچه که بهش دل بسته اند سختی می کشند و اندوه توی دلشون جمع می شه، من هم برای جدا شدن از خاطرات و همکارای خوبی که دارم دلم خیلی گرفته بود.
تازه می فهمم چرا از همه جا و همه چيز گريزان هستم؟؟ می خوام يه جای تازه باشم تا تجربه های گذشته رو بهتر بکار بگيرم، حالا نگو جای تازه هم تجربه های تازه داره و بعدش بازم بايد دنبال یه جای تازه ی ديگه بود.
Monday, September 11, 2006
فمنيست چيست؟ چه کسی فمنيست است؟
به نظر من فمينيست يک حرف قشنگ و نان و آبدار برای آنان است که بهتر و بيشتر از زنها سوء استفاده کنند!
علت؟ ارزش گزاری از آنجا آغاز می شود که بين دو چيز اختلاف بگذاريم اگر نه دو چيز برابر که هيچوقت يکديگر را به نابرابری متهم نمی کنند.
وقتی حساب زن و مرد را از هم جدا کرديم آنوقت است که به چاله ی سياه ناخردی افتاده ايم و مجبوريم هرکدامشان را جداگانه ارزش گذاری کنيم که خود بخود يکی را برتر خواهيم دانست.
من از هر چيزی که بوی جدايی بين زن و مرد بدهد بيزارم و به نظر من واژه مردانه ی شاعر و واژه ی زنانه شاعره همانقدر زشت هستند که واژه های ضعيف و ضعيفه!
اگر خوب نگاه کنيد در زبان فارسی ضمير سوم شخص مفرد برای زن و مرد يکی است و فارسی تنها زبان دنياست که اين ضميرش برای هر دو جنس يکی است: او
حالا با جدا کردن زن و مرد جز افزودن به کج فهمی ها و ناراست کردن ديدگاه ها چيزی نصيب کسی نمی شود، فمينيست هم به نظر افتادن از آنسوی بام است.
Wednesday, September 06, 2006
اعدامهای سال 1367 برگی ننگين برای آخوندها
سال 1367 چندين هزار نفر زندانی عقيدتی و سياسی که در زندانهای رژيم جمهوری اسلامی بودند، پس از سه يا چهار پرسش در يک انجمن تفتيش عقايدی به اعدام يا تيرباران محکوم شدند و بتندی حکمشان اجرا شد.
آيا حزبت را هنوز قبول داری؟
حاضری بر عليه حزبت در حضور ديگران شهادت بدهی؟
آيا مسلمان هستی؟
آيا نماز می خوانی؟
اين پرسشهای چندش آور سرنوشت مردان و زنانی را رقم می زد که ميانگين سنشان زير 25 سال بود و در اوج جوانی با همه چيز سرسختانه و داغ برخورد می کردند.
دختران هم در اين ميان کم نبودند و از آنجا که براساس حکم قرآن و پيامبر و امام اول علی و امام سيزدهم خمينی، دختر باکره را نبايد کشت، آنها را پيش از مرگ در اختيار سران رژيم قرار دادند تا پس از بهره گيری جنسی و ناباکره کردنشان، اشکال شرعی را برطرف کنند.
(شايد ماجرا را باور نکنيد ولی از پدرهايتان بپرسيد، آنها برايتان توضيح می دهند. يکی از همين آخوندها که زن دومش، عمه ی دوست نزديک من بود برای ما تعريف کرد که برای او هم دختران مجاهد اعدامی آورده اند که صواب کند ولی او رد کرده است)
چقدر پستی می خواهد اينکار؟ مسلمانان بهتر می دانند.
اين جوانان را پس از کشتار در گورستانهای پرت بصورت دسته جمعی در گور می کردند. اين عکس را از گورستان خاوران گرفته اند و خاطره جلائی که احتمالا در همين گورستان، جنازه اش لابلای ديگر دختران و پسران خفته است تنها 21 سال سن داشت. (البته او 7 سال زودتر اين راه را رفته در همان سالهای نخستين انقلاب منحوس اسلامی در کشورمان ايران)
باز هم بگو آخوند خوبه، بازم بگو اسلام خوبه، بازم بگو مسلمونی!
Tuesday, September 05, 2006
حاج عبدالرضا هلالی، نوکر امام حسين
حتما بعضی جاها خوندين که يه فيلم از اين حاجی کون نشسته پخش شده که در حال ترياک کشی و خانوم بازی بوده؟
اين بابا که از راه مداحی و زين کردن مردم برای خر سواری آخوندا روزگار می گذرونه، بعد از اينکه گندش دراومد، می گه اون يارو زن شرعی من هست. البته از نوع صيغه ای!
Friday, September 01, 2006
ايران پيش به سوی تحريم می رود
اين رئيس جمهور شما خيلی باحاله، بابا همون رئيس جمهوری که بهش رای دادين که پول نفت رو بياره سر سفره تون رو می گم، احمدی نژاد رو عرض می کنم دوستان گرامی.
اينقدر باحاله که حاضر نيست حتی اندکی از حقوق ايرانيان ضايع بشه، البته منظورش از حقوق ايرانيان چی هست خدا می دونه؟
ولی نامرد اون چيزی که مردم بعنوان حقوق نخستين می دونن رو ناديده می گيره:
چه چيزی از نان شب برای مردم واجب تره؟
چه چيزی از امنيت برای مردم يک کشور بالاتره؟
و چرا آزادی انديشه و گفتار از نظر ايشان حق واجب نيست؟
پاسخ خيلی از پرسشها در مورد چگونگی شکل گيری انقلاب سياه اسلامی را در اين کتاب پيدا کنيد: پشت پرده ی انقلاب، خاطرات حسين بروجردی
اونوقت يه کمی روشن می شين که اين انقلاب رو آخوندها با کلک و سياه بازی راه انداختن تا يه مدتی روی کول مردم سوار شن و بدوشنشون.
مثلا می دونيد که خمينی، رهبر و امام شما که توی ماه می نشست و براتون رساله می نوشت به همه ی ارتشی ها قول داد که مقاومت نکنند و او آنها را اعدام نخواهد کرد؟
بعد که بهترين سربازان و افسران ايرانی و وطن پرست را بالای مدرسه ی رفاه تيرباران کردند، خمينی نماز شکر خواند و گفت قول دادم با طناب دار اعدام نکنم، پس فقط ارتشی ها را تيرباران کنيد!
Wednesday, August 30, 2006
سه دقيقه آخرين
فقط سه دقيقه وقت بود ... بعد پرواز می کرد و می رفت!
تا اومدم بهش فکر کنم يک دقيقه اش گذشت و ساعت 11 و 58 رو نشان می داد.
می دونستم که ثانيه های رفته برگشتنی نيستن!
تا به هم نگاه کرديم 11 و 59 دقيقه هم اومد، چه تند می گذرن اين ثانيه های لعنتی!
تابحال اينقدر تند نتونسته بودم گذر زمان رو لمس کنم...
12.00 شد بالاخره، خدا بهمرات ای مسافر.
Saturday, August 26, 2006
پناهندگی در بلژيک
مدت زيادی هست که گروه های مهاجران در بلژيک تحصن کرده اند و از چند وقت پيش هم دست به اعتصاب غذا زده اند که بتونن توی اين کشور اقامت بگيرن.
من ديروز رفته بودم به يکی از کليساهايی که يک گروه از ايرانی ها در آن هستند، چند تا از کسانی که می شناسم اونجا بودن، گفتم يه سری بهشون بزنم.
وضعيت زندگی در اين کليسا بسيار بد هست و همه به حالت چسبيده به هم روی زمين بودند.
چند نفر کتاب می خوندن، چند نفر ورق بازی می کردن، بعضی ها خوابيده بودن و برخی هم تلوزيون تماشا می کردن، مثل نمازخانه ی مسلمانها بوی جوراب و عرق پا فضا را پر کرده بود.
بچه های زيادی هم توی ساختمان يا توی حياط کوچک کليسا وول می خوردن.
بيرون از کليسا که در اتربک قرار دارد، در طبقه ی چهارم يا پنجم يک ساختمان بلند يک خانم ايرانی کله اش را بيرون آورده بود و با فريادی که بين ساختمانها و کليسا منعکس می شد به يک نفر ليچار می گفت و او را به مبارزه دعوت می کرد.
اندکی ديرتر يک مرد فرياد کشان به سمت ساختمان دويد و چند نفر که مانند انتظامات بودند از ايرانی ها می خواستند که توی مسائل خانوادگی دخالت نکنند و جمع نشوند!
ای بابا! چی شد که به اين روز افتاديم؟
Thursday, August 24, 2006
دلتنگی در عصر اينترنت
دنبال يه واژه می گشتم، چی می گن به اون که با تو می ياد به کوه؟
منی که توی گروه حرفه ای کوهنوردی بودم اين واژه را فراموش کرده ام!!
دلم برای شعرهايم تنگ شده بود، می دونستم که از اين واژه توی شعرهايم استفاده کرده ام، کجاست اين دفترچه ی الکترونيکی من حالا؟
دفترچه ی الکترونيکی رو باز کردم و گشتم دنبال اون واژه تا پيداش کردم بالاخره.
راستی می خواستم بگم شما "همنورد كوره راه گريه ها" دارين؟
Monday, August 21, 2006
آيا تحريم باعث شکوفايی است؟
اگر آخوندها تا پايان آگوست 2006 دستور ايست به پژوهشهای اتمی در ايران را ندهند، ممکن است ملت به دردسر بزرگی به نام تحريم بيافتند.
اين تحريم لعنتی امروزه دهن همه را سرويس می کنه، مثل اينه که جلوی ورود آب به کشتزار رو بگيرن، که صد البته آقا ها و آقا زاده ها در نمی مانند و مردم ايران بيچاره تر می شوند.
سرتيپ دادرس فرمانده نيروی زمينی ارتش گفته است "اميد است اين تحريم ها ما را به شکوفايی بيشتر برساند چرا که آنچه که تا کنون در ايران انجام شده محصول تحريم های تحميل شده بر ايران است."
به نظر سرتيپ جمهوری اسلامی سقوط هواپيماهای کشور يک نوع شکوفايی هست.
راه ندادن مردم بدبخت ايران به ساير کشورها هم يکنوع شکوفايی هست.
بسته شدن راه اقتصاد از داخل به بيرون و برعکس هم برای ايشان حتما يک شکوفايی هست.
گرانی و لجام گسيختگی اقتصادی که باعث افزايش جرم و جنايت و دزدی و خيانت و فساد می شود هم نوعی شکوفايی هست حتما؟
وارد نشدن دارو و لوازم پزشکی به کشور و مردن بيماران بدون امکانات هم نوعی شکوفا شدن هست البته...
بابا امروز ديگه تمام وزيرای دنيا دست کم يه ليسانس و دکترا از دانشگاه های بزرگ جهان گرفته اند ولی شرط می بندم رئيس جمهور حکومت آخوندی حتی نمی تونه يه گره کراوات بزنه!
Friday, August 18, 2006
تصادف جاده ای و رانندگان در ايران
من هميشه معتقد بوده و هستم که برای گرفتن گواهی نامه ی رانندگی گذراندن و قبول شدن يک آزمون هوش لازم هست.
راننده های زيادی ديديم که بخاطر ضريب هوشی پايين حاثه های وحشتناکی درست کرده اند و خودشان و چندين نفر را به کشتن داده اند و به نظر من يکی از دلايل آمار بالای تصادف در جاده های ايران همين نکته هست که راننده های ما از هوش کمی برخوردار هستند.
يارو گوسفنداشو می فروشه و اتوبوس می خره که بين شهر ها مسافر کشی کنه، تسمه ی کولر اتوبوس پاره می شه و برای رسيدن به اتوبوس جلويی با سرعت سرسام آور به حرکتش ادامه می ده و پس از تصادف با کاميون به دره می افته و اتوبوس منفجر می شه و نزديک به سی نفر را به کشتن می ده! (خبر از بی بی سی)
اين راننده ی نگون بخت اگر کمی هوش داشت می تونست به جای تند رفتن و رسيدن به اتوبوس جلويی، يه جا ترمز کنه و منتظر اتوبوس عقبی بشه يا اصلا چند ساعت بی خيال کولر بشه؟ تا تعميرگاه بعدی که مردم از گرما نمی مردن؟
Thursday, August 17, 2006
ماهواره ها در ايران دستگير می شوند
معلم دينی ما با اون ريش ظاهر فريبش توی مدرسه می گفت: بچه ها، توی کشور شوروی کمونيستی خفقان بی داد می کنه! حتی راديوهاشون تک موجه بشکلی که هيچ کس نمی تونه راديوهای خارجی را گوش بده!
خب پدر نامرد، توی جمهوری اسلامی که بدتره!
اينترنت که سانسور می شه.
کتاب و روزنامه و مجله که سانسور می شه.
خبرها با 180 درجه اختلاف و هر شکستی به نام پيروزی اسلام و آخوندها به گوش مردم رسونده می شه.
روی امواج ماهواره و راديويی هم که پارازيت فرستاده می شه.
گيرنده ی ماهواره ی مردم هم که دستگير می شه.
فکر کنم تا چند وقت ديگه راديوهای تک موج هم برای ايرانی ها ساخته بشه و گوش کردن به راديوهای بيگانه هم رسما جرم بشه.

Sunday, August 13, 2006
چرت و پرتهای گول زننده و آخر الزمان
اين خبر در بی بی سی يه دنيا دانش توش پيدا می شه.
آقای استاد می گه چون احمدی نژاد فکر می کنه که آخر زمان نزديکه ممکنه از بمب اتمی استفاده کنه، يکی هم در جوابش می گه که آره خب، جرج بوش هم به آخر زمان اعتقاد داره و ...
به نظر من اعتقاد به منجی و آخر الزمان دروغی بيش نيست به دو دليل بزرگ و 753 دليل کوچک.
دو دليل بزرگش را من می گم، بقيه اش با شما:
1. آخر الزمان دروغه چونکه دو تا رئيس جمهور کله پوک و بی سواد مثل جرج بوش و احمدی نژاد بهش اعتقاد دارن. چيزی که احمق ها بهش اعتقاد دارن حتمن مزخرفی بيش نيست.
2. اگه واقعا يه منجی قراره بياد پس چرا تاريخ دقيقش رو کسی نمی دونه و خودش هم تابحال هيچ خبری نداده که چه وقتی ميخواد بياد؟ بعبارتی می شه گفت اين يه وعده ی سر خرمن هست که هيچ وقت عملی نميشه.
آخر الزمانی که ميگن از نظر علمی اينه که بالاخره ستاره ها و کل دنيا شايد ميلياردها سال ديگه به هم بخورن و يک سياه چال بزرگ يا Black hole تشکيل بدن.