جلوی شهربانی رسيديم. درست روبروی درب اصلی کلانتری شهسوار، روی سنگهای گرد و خاکستری خون ريخته بود. يک لحظه موندم، معمولا وقت عيد قربان که می شد اونطرفا گوسفند می فروختن. هرچند اونموقع با عيد قربان خيلی فاصله داشت ولی گفتم شايد گوسفندی قربانی کرده اند؟؟

روبروی شهربانی شهسوار: دهه ی 1360 اينجا فقط سنگلاخ بود
بابا بهمراه دوستاش بعد از انقلاب چماقدار بودن و شبا توی خيابانهای شهسوار کشيک می دادن که دزدا مزاحم مردم نشن، آقا داوود هم با اونا همراهی می کرد.
اون شب اما آقا داوود با هيکل گنده اش، سبيلای بور و چشمای رنگی چهره ی غمگينی گرفته بود. صداشو پايين آورد و با پدرم شروع به گفتگو کرد. من هم وانمود کردم که حواسم به تلوزيونه ولی شش دنگ به آدم بزرگا گوش می کردم.
با صدای ترسناکی به بابا گفت:"ساعت 4 صبح همه رو ميارن روبروی کلانتری و تيرباران می کنن. زن، مرد، دختر و پسر جوان. بعد هم همه رو ميبرن ته وادی شهر (قبرستان عمومی) و با هم دسته جمعی خاک می کنن"!
انگار يه ضربه خورده بود به کله ام! اونا خون گوسفند نبودن، خون مخالفان رژيم بود که روبروی شهربانی شهسوار ساعت 4 صبح تيرباران شده بودند!
فردا صبح بابا چشماش پف آلود و قرمز بود، انگار که گريه کرده بود. ديگه نرفت چماقداری.
آقا داوود به کارش ادامه داد و بعدا کميته ای شد و خيلی زود يه رنو 5 صفر کيلومتر خريد.
گفتگوی ما خيلی احساساتی شده بود و من يه ريز حرف می زدم.
زير نور هالوژن ها، توی دود سيگار برگ کلود، درد دلم رو می ريختم روی ميز و اونا با شگفتی و سکوت به من نگاه می کردن!
0 comments:
Post a Comment