یه استادی داشتم که زمان دانشجویی باهاش همیشه مکاتبه داشتم. مرد خيلی خوبی بود و برای من آنزمان به گونه ای نقش الگو را بازی می کرد. بعدها بيشتر با هم دوست شدیم و رفت و آمد خانوادگی. البته با پسرش هم از قبل دوست بودم.
اوايل دهه ی 1370 بود، تازه رفسنجانی رئیس جمهور شده بود.
یه روز دلم گرفته بود، باهاش حرف می زدم گفتم خیلی شاکی هستم از دست این رژيم که براستی ضد ارزش هست و همه را فراری داده از مملکت. همه آدمهایی که در مصدر قدرت هستند بی سواد و بی عرضه هستن و کثافت سراپای مملکت رو گرفته از سوء مدیریت، اینا کی درست می شه؟
لبخندی زد و با صدای ملایمش گفت، شهسوار جان ناراحت نباش آقا! انقلاب می دونی چيه؟ مثل يک سيل می مونه. هميشه سيل که بياد اولش خار و خاشاک و کثافت رو می شوره و مياره، یه کم که بگذره آبش صاف و زلال می شه مثل رودخونه!
دل ما رو خوش می کرد استاد خوبم! سی سال گذشت، هنوز خار و خاشاک و کثافت کم که نشد هيچی، بيشتر هم شد!
2 comments:
مثل خودت 20 بود.
age mikhast zolal bashe ta hala
shode bood bayad dashtan yek
iran ke seklesh standard donyaye
motemaden bashe be goor bord midooni ke ma melat osoolan zibaiye afarini nistim hata dar
bargozari maraseme m arg
Post a Comment