Monday, January 19, 2009

کودکان در حکومت اسلامی

اين عکس گریه به چشمانم آورد و ناخودآگاه بغض گلويم را فشار داد.
بچه بی گناه در کارتن می خوابد. در سرزمينی که تمام پول نفت و ثروتش به جيب مافيای قدرت و ترويستهای مذهبی می رود.



اين آخوندهای بی شرف که بخاطر هزار تا فلسطينی اونجای خودشونو ظاهرا پاره می کنن چرا به فکر صدها هزار ايرانی که در شرايطی بدتر از فلسطينی ها هستند فکری نمی کنند؟

اين بسيجی های غيور که دنبال هواپيما بودن برن غزه، چرا اين بچه ها را سر کوچه نمی بينند؟

Tuesday, January 06, 2009

حال و روز ايرانی ها در ماه محرم

بر بزرگان جمت اشکی نمی ریزی ولی
در عزای تازیانت عیش عاشوراستی

بر ابو مسلم نمی گریی که خنداندت ولی
در غم طفلان مسلم شیونت بر پاستی

صد هزاران لاله از ایران زمین شد داغ دار
تو هنوزت شیون از داغ دل لیلاستی

این همه سردارملی غوطه وردرخاک و خون
باز چشمت اشکریز اصغر و صغراستی

گریه بر خواری خود کن گرسرزاریت هست
خنده بر شادی خود کن گرت استغناستی

گریه کن بر انـقراض دولت ساسانیان
کین مذلت ها همه برخاسته ازآنجاسـتی

قرن ها سعی تو در بیگاری بیگانه رفت
برسرت بیگانه زان رو سرور و آقاستی

چکامه از صادق سرمد، بزرگان جم

براستی اگر فکر می کنيد از عربها مسلمان تريد، سخت در اشتباهيد، اسلام در ايران تقليد کورکورانه ای همراه با جهل و خرافه پرستی برگرفته از اسلام عربهاست.

محمد و علی و حسن و حسين همگی عرب بوده اند، اينکه چرا عربها در مرگ خويشان خود مويه نمی کنند ولی ايرانی های تازی پرست در ماه محرم قمه می زنند و خودشان را جر می دهند جای تامل داره، از قديم گفته اند هر که از صاحب عزا بيشتر بگريد، جاهل است!


استاد فرخ خراسانی
ما را چه گر عربی را عرب بکشت
کاری تو را به سنان و وهب مباد

ای پور جم زکوی عرب خود چه دیده ای
هرگز تو را چنین هوس بوالعجب مباد

دین عرب همان عربان را رود به کار
جز دین زردهشت شما را طلب مباد

من از تبار عالی کسرای عادلم
فخرم بجز بدین حسب و این نسب مباد.

Monday, January 05, 2009

جمهوری اسلامی، فلسطين، حماس، اسرائيل

هيچ وجدان پاکی از کشته شدن انسانها خشنود نمی شود. کشته شدن زن و بچه و انسانهای بی گناه جای خود دارد که کرداری بسيار ناشايسته تر است.

با تمام درد و رنجی که از کشته شدن انسانها در سينه دارم، خاطرات تلخ دو دوره کشتار زندانيان سياسی ايرانی را مرور می کردم.

آن قطره های خون روی سنگهای روبروی شهربانی شهسوار هنوز جلوی چشمانم هستند.

خاطرات کشته شدن حسين 16 ساله در جبهه، رفتن حسن به جنگ در کردستان وقتی فقط 14 سال داشت، ضجه زدن و گريه کردن زنها و دخترها در کشته شدن عزيزانشان وقتی که شهيد می آوردن توی شهر!

کسی نگفت آخه آخوندای نامرد، چرا جنايت می کنيد؟ چرا جوانهای مملکت را بخاطر هيچ و پوچ اعدام می کنيد يا به جنگ می فرستيد و گوشت دم توپ می کنيد؟

اسلام در خطر بود؟ اين چه دين نحسی است که به قيمت خون ميليونها جوان ايرانی تمام شده و هنوز هم جوانها را يا به کام مرگ می کشد، يا به دهان اعتياد می برد و يا فراری از ايران می کند.

اينها جنايت نبود؟ اينها جنايت نيست؟ چرا با کشته شدن 1000 نفر از جنگ طلبان و تروريستهای عرب دلتان می سوزد ولی برای کشتن ميليونها ايرانی دلسوزی نکرديد و بخاطر نابودی نسل جوان ايران دلتان به رحم نمی آيد؟