Monday, February 09, 2009

خاطره ای از انقلاب

یه استادی داشتم که زمان دانشجویی باهاش همیشه مکاتبه داشتم. مرد خيلی خوبی بود و برای من آنزمان به گونه ای نقش الگو را بازی می کرد. بعدها بيشتر با هم دوست شدیم و رفت و آمد خانوادگی. البته با پسرش هم از قبل دوست بودم.

اوايل دهه ی 1370 بود، تازه رفسنجانی رئیس جمهور شده بود.

یه روز دلم گرفته بود، باهاش حرف می زدم گفتم خیلی شاکی هستم از دست این رژيم که براستی ضد ارزش هست و همه را فراری داده از مملکت. همه آدمهایی که در مصدر قدرت هستند بی سواد و بی عرضه هستن و کثافت سراپای مملکت رو گرفته از سوء مدیریت، اینا کی درست می شه؟

لبخندی زد و با صدای ملایمش گفت، شهسوار جان ناراحت نباش آقا! انقلاب می دونی چيه؟ مثل يک سيل می مونه. هميشه سيل که بياد اولش خار و خاشاک و کثافت رو می شوره و مياره، یه کم که بگذره آبش صاف و زلال می شه مثل رودخونه!

دل ما رو خوش می کرد استاد خوبم! سی سال گذشت، هنوز خار و خاشاک و کثافت کم که نشد هيچی، بيشتر هم شد!